یکی بود، یکی نبود

مادر بزرگ

۱

مادر بزرگ روی قالیچه ی رنگ و رو رفته ای در ایوان نشسته بود. شاخه ی نیلوفری که از داخل باغچه روییده و خود را تا ایوان بالا کشیده بود، مانند محرابِ ساده یِ مسجدِ محله روی سر مادر بزرگ خم شده بود. سبزی روشن برگ ها و آبی آسمانی گل های نیلوفر در کنار روسری سفید و بلند مادر بزرگ و لب های چروکیده ای که با هر دانه ی تسبیح باز و بسته می شدند، هر بیننده ای را مسحور می کرد … .

کودک بازیچه های خاکی خودش را وسط حیاط رها کرد. در حالی که به مادر بزرگ چشم دوخته بود آرام و با احتیاط خود را به ایوان رساند. کنار مادر بزرگ نشست و بی آن که کلمه ای به زبان بیاورد به چشمان او خیره شد.

مادر بزرگ ذکرگویان با تبسم ملیحی به استقبال کودک آمد. آرام پاهایش را دراز کرد و با اشاره ی دستش او را به دراز کشیدن دعوت کرد. کودک شاد و خرسند ماچ آبداری از گونه ی مادربزرگ کرد و دراز کشید. بالشت زیر سر کودک آرام تکان می خورد و همراه با قطار کلمات آهنگینی که از لبان مادربزرگ رد می شد او را به خلسه ای رویایی دعوت می نمود.

ناگهان گهواره آرام گرفت و مادر بزرگ ذکر خود را قطع کرد. دستان نحیفش را میان موهای ژولیده ی کودک فرو برد. خم شد و پیشانی اش را بوسید و آرام ـ گویی که می خواهد راز بزرگی را برملا کند ـ زیر گوشش زمزمه کرد:

ـ می خوای برات قصه بگم؟

چشمان کودک برق زدند و مادر بزرگ شروع کرد:

ـ یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. زیر گنبد کبود … .

 

* * *

۲

آسمان صاف بود و لکه های کوچک ابر با نسیم ملایمی که می وزید روان بودند. باغچه تازه آبیاری شده بود و بوی طراوت و تازگی همه جای حیاط به مشام می رسید. گل ها و درخت های هرس شده مانند میزبانانِ آداب دانِ یک مراسم مجلل صف کشیده بودند.

کودکِ دیروز خودش را به تکان های مداوم صندلی ننویی روی ایوان سپرده بود. سرش را اندکی رو به بالا گرفته بود و چشمانش را بسته بود. گویی جیر جیر مداوم تخته های صندلی ننویی که با هر آمد و رفتی به گوش می رسید او را به خلسه فرو برده بود. گوشی سبک تلفن همراهی روی دامنش دیده می شد و سیم باریک سیاه رنگی از آن تا زیر روسری سفیدش امتداد می یافت … .

شیطنت کودک با دیدن حالت مادر بزرگ گل کرد. دوچرخه اش را آرام مقابل پله های کنار ایوان پارک کرد و خود را به آرامی از پله ها بالا کشید.

وقتی صندلی مادربزرگ دور رفت خود را تمام کرد و خواست دوباره باز گردد دستی کودکانه مانع شد. مادر بزرگ ناگهان خیز برداشت و آهی کشید. سراسیمه پاهایش را روی زمین محکم کرد و سرش را چرخاند. با دیدن کودک لبخندی ـ نه از سر رضایت ـ زد و غرید:

ـ بلا گرفته! نمی بینی مامان بزرگ داره استراحت می کنه؟

کودک قهقه ای از سر پیروزی زد و کمی فاصله گرفت.

ـ خب مامان بزرگ از تنهایی حوصله ام سر رفته…

ـ چون حوصله ات سر رفته مامان بزرگو اذیت می کنی؟!

مادربزرگ دستش را به نشانه دعوت باز کرد و کودک با احتیاط نزدیک شد و خودش را روی پاهای مادر بزرگ انداخت. انگشت های نحیف مادر بزرگ لای موهای پرپشت کودک گم شدند.

ـ می خوای تلویزیون نگاه کنی؟

ـ نه مامان. حوصله تلویزیون ندارم.

ـ می خوای برات یه کارتون بذارم؟

ـ اونم که مثل تلویزیونه. چه فرقی می کنه؟!

ـ پلی استیشن چی؟

ـ نه.

ـ ببین با موبایلم چه عکسای قشنگی از پسر خاله ات گرفتم؟

و با دست دنبال تلفن همراهش گشت. کودک بی آن که تکانی بخورد نالید:

ـ حوصله اش رو ندارم.

مادربزرگ کلافه و درمانده دوباره موهای کودک را چنگ زد. هنوز دو سه ساعتی تا آمدن مادر کودک باقی بود. سنگینی کودک روی پاهای مادر بزرگ بود و او دوست داشت همچنان خودش را به تکان های یکنواخت صندلی ننویی بسپارد و موسیقی دلخواهش را گوش دهد. دوباره نگاهی به در ورودی خانه انداخت … .

 

2

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

‫۲ نظرها

  1. نوزدهم ژانویه روز «آذری های مسلمان جهان» گرامی باد.

    برای کسب اطلاعات بیشتر به خطبه های نماز جمعه ۲۷ دی ماه اردبیل در پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله سید حسن عاملی(دامه ظله العالی) مراجعه فرمایید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن