یکی بود، یکی نبود

سوسک!

محو چشم و ابروی مجری شده بودم که یک لکه ی سیاه، گوشه ی دیوار، سمت نگاهم را دزدید. غریبه نبود. سوسک بود. سریع نیم خیز شدم و اطرافم را نگاه کردم. کتابی، مجله ای، جارویی …!

چیزی دم دست نبود. نگاه دیگری به سوسک کردم و پوزخند زدم. دوباره خودم را روی مبل رها کردم. یاد روزی افتادم که برای اولین بار توی یک روز گرم تابستانی به این خانه ی لعنتی اسباب کشی کردیم:

همان شب اول صدای جیغ زنم از توی آشپزخانه اعصابم را به هم ریخت. سوسک دیده بود: روی پرده ی پنجره ی آشپزخانه. به هر زحمتی بود سوسک را با جاروبرقی شکار کردم. جارو برقی سوسک را هورتی بالا کشید و من با ژست مسخره ی مردانه ای ـ انگار که دیو سپید را کشته باشم ـ گفتم:

ـ  تموم شد عزیزم!

هی! چه تمام شدنی. تازه آغاز ماجرا بود. از آن به بعد هر شب و روز ـ صبحانه، ناهار، شام ـ جاروبرقی با سوسک های ریز و درشت دلی از عزا در می آورد. سوسک ها همه جا پیدا می شدند: آشپزخانه، حمام، دستشویی، اتاق خواب. کم کم داشتم عاصی می شدم. تمام روز یا کنترل تلویزیون دستم بود و یا دسته ی جاروبرقی. زن بدبختم هم ـ با همه ی ترس و چندشی که داشت ـ فقط نگاه می کرد و چیزی نمی گفت.

بالاخره یک روز کاسه صبر زنم سرریز کرد. حق هم داشت. وقتی خواسته بود لباسش را ـ آن هم، لباسی را که بعد از شش ماه رفتن و آمدن و پرو کردن، تازه از خیاط تحویل گرفته بود! ـ از روی زمین بردارد یک سوسکِ درشت، تیز و فرز از لای لباس بیرون پریده بود و خودش را به گوشه ی اتاق رسانده بود.

جیغ زنم هنوز توی گوشم زنگ می زند. انگار جن دیده باشد. از ترس و عصبانیت می لرزید. گریه می کرد و فحش می داد. به سوسک. به خانه. به صاحبخانه و البته به من!

ـ همش پای تلویزیونی و هیچ غلطی نمی کنی. نمیشه یه فکری به حال این خراب شده بکنی…

به نیم ساعت نرسید که ساکش را بست. آژانس گرفت و رفت.

* * *

بعد از رفتن او، توی خانه چرخی زدم: توی اتاق خودم مثل همیشه بمب ترکیده بود. آشپزخانه پر بود از بوی ته دیگ سوخته ی آب خورده و ظرف های نشسته. خدا وکیلی پذیرایی مرتب بود.

مردد بودم: اتاقم را جمع کنم، ظرف ها را بشورم، …

کنترل تلویزیون روی میز عسلی چشمک زد. خودم را روی مبل رها کردم و کنترل تلویزیون را برداشتم: یک، دو، سه، چهار. سه، دو، یک. سه، چهار، دو، یک. دردی توی پهلوی راستم پیچید. با دست چپ روی نقطه ای که درد می کرد فشار دادم. دست راستم همچنان با کنترل بازی می کرد. چشمهایم را بستم و شانسی روی یکی از دکمه های کنترل فشار دادم. صدای نازک مجری که با ادا و اطوار حرف می زد چشمهام را باز کرد. محو چشم و ابروی مجری شده بودم که یک لکه ی سیاه، گوشه ی دیوار، سمت نگاهم را دزدید. غریبه نبود. سوسک بود. سریع نیم خیز شدم و اطرافم را نگاه کردم. کتابی، مجله ای، جارویی …!

چیزی دم دست نبود. نگاه دیگری به سوسک کردم و پوزخند زدم. دوباره خودم را روی مبل رها کردم. اصلاً چه لزومی داشت که خودم را علاف سوسک بکنم. مگر او هم مثل من حق زندگی ندارد؟

تا حالا به سوسک ها فکر نکرده بودم. فقط کشته بودم. برای چی؟ مگر سوسک هم آفریده ی خدا نیست؟ ما جا می خواهیم و غذا؛ آن ها هم. اصلاً چه کسی گفته که آن ها به زندگی ما سرک می کشند؟ شاید این ما هستیم که خودمان را به زندگی آن ها تحمیل کرده ایم!

سیبی روی کله ام نیفتاده بود ولی سوسک پیش چشمم بزرگتر شده بود.

دخترک داشت برام لبخند می زد و هر دو پهلویم تیر می کشیدند. انگار چیزی از توی شکمم داشت پوست تنم را فشار می داد. دست و پایم هم به خارش افتاده بودند. دخترک سرش را خم کرد. دستهایش را به هم گره زد و برایم آرزوی موفقیت کرد.

لکه ی سیاه از روی دیوار گم شده بود. سرم را به زحمت بلند کردم و اطرافم را پاییدم. سوسک روی زمین بود و با سرعت به طرفم می آمد. دست و پایم را گم کردم. پاهایم را از زمین بلند کردم و سعی کردم روی مبل نیم خیز بشوم. درد خُنکی سراسر وجودم را فرا گرفت. لباسهایم یک تکه قاچ خوردند و پرزهای سیاه از روی پوستم بالا زدند. روی هوا دست و پا زدم و همین دست و پا زدن فشار داخل پهلوهایم را بیشتر کرد. خواستم دستهایم را روی پهلوهایم بگذارم ولی بجای انگشت، پرزهای تیز ابتدا تا انتهای دستم را پر کرده بودند.

هر دو پهلویم قرچی صدا کردند و یک جفت پای سیاه و پرز دار از لای خون لخته و کثیف بیرون زدند. احساس بیچارگی کردم. با همه ی وجودم دست و پا زدم. فشاری که به خودم آوردم باعث شد غلت بخورم و از روی مبل پایین بیفتم. سوسک، وسط گلِ قالی آرام ایستاده بود و تماشا می کرد.

* * *

الان روزها و هفته هاست که با رفقای تازه ام لای کثافت های داخل حمام و آشپزخانه وول می خوریم و حال می کنیم. هر وقت هم که حوصله مان سر رفت از سوراخ آبریز حمام خودمان را به شبکه فاضلاب می رسانیم و سری به این طرف و آن طرف شهر می زنیم. همین دیشب خانه ی زنم بودم. رفتم گوشه ی پذیرایی کز کردم و همه را زیر نظر گرفتم: اَه اَه. آدم ها چه زندگی نکبت باری دارند. همه اش یا می خورند، یا حرف می زنند و یا جلوی ویز ویز برقی نشسته اند و سرشان را مثل مجسمه بالا گرفته اند.

زنم نشسته بود و سرش را بالا گرفته بود. نفس عمیقی کشیدم و با همه ی سرعت از مقابلش رد شدم تا به در حمام برسم. صدای جیغ بنفش زنانه زمین و زمان را لرزاند…

 

 

نمایش بیشتر

‫۸ نظرها

  1. از بچگی به ما گفتند: یکی بود،یکی نبود.

    اوکه بود معلوم بود چه کسی بود

    اما او که نبود قرار بود چه کسی باشد؟!!

    ((بلالمیته!!!))

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن