یکی بود، یکی نبود

دخترک قالی باف

 

http://javadyan.persiangig.com/image/G%200161.JPG

نگاهش را از دور دست گرفت و به گوشه ی اتاق داد. در گوشه ی تاریک ­ ـــ روشن اتاق، دار قالی چون کوهی استوار و سخت ایستاده بود.

آهی کشید و به سمت دار قالی راه افتاد. روی نیمکت جلوی قالی نشست. انگشتانش را لای چله فرو برد و به هاشور نخ های سفید چله روی انگشتان نحیفش نگاه کرد.

سه روز بیشتر تا عید باقی نمانده بود ولی قالی به این زودی ها خیال تمام شدن نداشت.

به کلاف های رنگی بالای دار نگاهی انداخت و آرزو کرد:

ــ کاش هرگز عید نمی شد!

 

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

یک نظر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن