درباره ی من

عکس

سید طاهر جوادیان هستم. دی ماه ۱۳۵۴ در روستای شیشوان از توابع شهرستان عجب شیر به دنیا آمدم. سال ۱۳۷۳ دیپلم ریاضی و فیزیک گرفتم و یک سال بعد وارد دانشگاه شدم.
هر داوطلب هنگام انتخاب رشته ی کنکور سراسری می تواند صد رشته محل را به دلخواه خود انتخاب کند و رشته ی دبیر فنی عمران دانشگاه تربیت معلم تبریز یکی از این صد انتخابی بود که به روی من لبخند زد! و به این ترتیب، من لیسانس عمران گرفتم و الان هم سال هاست که نانش را می خورم؛ اما هرگز نتوانستم نسبت به رشته ی عمران و کارهای عمرانی محبتی در دل خود ایجاد بکنم.
خوب یا بد همواره فکر اینکه «زندگی جای دیگری است» آزارم داده است. آن اوایل که داغ بودم یک دو بار تلاش کردم در یکی از رشته های گروه علوم انسانی ادامه ی تحصیل بدهم؛ اما هرگز همت کافی برای این کار را نداشته ام. نظامی راست گفته است که:
ای بسا تیزطبع کامل هوش
که شد از کاهلی زغال فروش
القصه، مهر ماه ۱۳۷۹ پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه به مهران(استان ایلام) آمدم و الان ۱۲ سال است که در هنرستان فنی امام خمینی(ره) مشغول خدمتگزاری به بچه های مهران هستم. آرزو می کنم حاصل این ۱۲ سال معلمی «هیچ» نبوده باشد.

* * *

اغلب کسانی که می شنوند بیشتر از یک دهه از عمرم را در مهران گذرانده ام، تعجب می کنند و می پرسند: «چرا مانده ای؟ » و گاه: «چطور دوام آورده ای؟» و اغلب، سوالشان ناظر بر محروم بودن استان ایلام و برخوردار بودن استان آذربایجان شرقی است. من پاسخ هر سوال کننده ای را بسته به شرایط و حسب ظرفیتی که از او سراغ دارم می دهم؛ اما حقیقت این است که فکر می کنم شیشوان، عجب شیر، تبریز، مهران، تهران، و یا حتی لندن و نیویورک و … تنها اسامی رنگارنگی هستند که بر روی تبعیدگاه های انسان گذاشته اند.
تبعیدگاه، تبعیدگاه است؛ چه فرقی می کند:
کمی کوچکتر یا کمی بزرگتر… .
زیر سیاه چادر یا زیر سقف یک پنت هاوس در بالا شهر تهران… .
اگر به انتخاب من باشد، «ربذه» را ترجیح می دهم!


* * *

ملاصدرا میان گریه خندید و گفت:
می رویم تا بساط آوارگی مان را جای دیگری بگسترانیم …
و دل زندانی مان را به زندانی نو عادت دهیم …
و روح تبعیدی مان را در تبعید گاه ِ تازه ای سرگرم کنیم …
(نقل از کتاب ” مردی در تبعید ابدی” اثر مرحوم نادر ابراهیمی)

* * *

امسال کتاب قصه ی زندگی من ورق خورد و همانگونه که در هنوز در سفرم… نوشته ام درخواست انتقالی من و همسرم از مهران به مقصد قم مورد موافقت اداره آموزش و پرورش قرار گرفت و ما به قم مهاجرت کردیم.

به این ترتیب روزهای زندگی من در مهران عملا به خاطره تبدیل شد؛ خاطره ای سیزده ساله!

الان به عنوان نیروی ناحیه ۲ آموزش و پرورش شهرستان قم در خدمت هنرجویان هنرستان حضرت ولی عصر ارواحنا له الفدا هستم و آرزو می کنم بودنم از نبودنم ـ اندکی ـ بهتر باشد… .

‫۱۱ نظرها

    1. اول، سلام

      دوم، جواب کی رو بدم؟ “ناشناس” کیه؟ این دوست ناشناس آسه میاد آسه میره که گربه شاخش نزنه؟ بابا همه ی ما اسم داریم. شناسنامه داریم. حتی کارت ملی هم داریم!

      سوم، نوشتن کار سختیه.

      و چهارم، متشکرم که اومدی و باز هم میای.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن